<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پريودهاي ذهن ویکی</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Sep 2011 17:32:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>فکر کنم روز نامزدی هر کسی یکی از بهترین روزای زندگیشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون اون روز همه چیز واسش قشنگ میشه و خودش از همه قشنگتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم ما هم خوب بود...خب البته به نظر همه دخترا مراسمشون بهترین مراسمه..ولی من ازش راضی بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از باغ و تزیینات داخلیش تا آتلیه و عکسا و کلیپ و رقصای دونفره و شلوغ پلوغی های تا اخر شبیش.....حتی  با مهمونا احوال پرسی کردن هم قشنگی خودشو داره ....تو این مراسما وقتی دست تو دست هم میرید طرف مهمونا و اونا بلند میشند و یکی یکی باهاتون دست میدند و اون پیرتراشون دوتاییتونا محکم ماچ میکنند حس خوب خودشو داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا همون عروس گردونش که مثلا میخواستیم یواشکی و دونفره باشه و گذاشتیم همه مهمونا برند و اخر شب واسه خودمون بریم بگردیم و به فیلم بردارمونم سپرده بودیم که حواسش باشه...بعد موقع رفتن دیدیم 7-8تا ماشین دیگه دم در منتظرند تا مارا سورپریز کنند:-)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا همون بوقای ماشینای دیگه که واسمون دست تکون میدادند و گریه های مامان و بابام که بند نمی اومد و سبب شد منم اون آخر بار گریه کنم و مامانم محکم بغلم کنه و کلی حرف زیر گوشم بگه و بیشتر گریه کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست راستش این دو روز ی که باهم رسما نامزد شده ایم با همه اون روزایی کهباهم بودیم یه فرق اساسی کرده..اینکه حسش خیلی بهتره و بیشتره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دو روز فقط به مهمونی رفتن گذشت چون بابام باز باید بره سفر و مهمونیها باید تند میشد تا بابامم باشه... یا مثلا 3 هفته دیگه که دیر بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از الان فکر کنم کمتر بیام بنویسم..راستش نه اینکه بگم شو.هر دار شدم و سرم شلوغه...!!نه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط اینکه از دیروز تصمیم گرفتم بکوب بشینم واسه فوق بخونم چون الان دیگه نه هیچ استرس و نه هیچ دلهره ای دارم....دوست دارم حتما امسال قبول بشم و با خیال راحت به کارام برسم واسه همین واسه خودم یه برنامه درسی نوشتم که با وجود این وقتم فکر کنم باید قید خیلی علاقه هامو به نسبت بزنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان با اینکه خیلی هم نمی نوشتم ولی بیشتر روزام به نت گردی می گذشت و عکس دیدن و کلی چیزای دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم کم کم وقتشه منم هدفامو مشخص کنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم خیلی دیر شروع کردم ولی اگه بخوام میتونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش من تو این مدت خیلی ها را  اذیت کردم..خواستم بگم بابت همه صبوریها و دوست داشتنهاتون ممنون...وقتشه که یکم بزرگتر بشم و بزرگتر فکر کنم  و عزممو جزم کنم تا بعدا جای ژشیمونی واسم نباشه....پس فعلا تا اون موقع بای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:لیلای خوبم واسه اینکه حتی توی روز نامزدی هم کنارم بودی ممنون.....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Sep 2011 17:32:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>
 &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب اخرین مهمونی از اون مهمونی مجردی هایی بود که هردوتامون رفتیم....خیلی
خوش گذشت و همه میدونستند که قراره با اینجور مهمونی های نصفه شبی خدافظی
کنیم.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;چون بعد کلی مهمونی که تو این مدت باهم رفتیم و کلی حرف که &lt;span&gt; &lt;/span&gt;باهم حرف زدیم دیدیم بهتره یه خط قرمز بین
حریم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;آزادی های قبل و بعد ازدواجمون بکشیم
که این شامل اینجور مهمونی ها هم می شد که توش همه اون دوست&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;دختر و پسرای قبلیمونم بودند و کم کم حرفاشون و
نوع&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;نگاهشون به رابطه مون داشت آزارمون
میداد....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;ولی در کل امشب خیلی خوش گذشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب برای اخرین بار به عنوان دوست دختر تو بغل دوست پسرم که از دو
روز دیگه رسما میشه شوهرم!!:-))) رقصیدم....بغلش کردم.....بوسیدمش و کلی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;کارایی که اینجور وقتا آدما می کنند انجام
دادیم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب مثل قبلاها ولی برای آخرین بار به عنوان دوست دختر تو ماشینش
نشستم...سرمو گذاشتم رو شونش و باهم کلی آهنگای مورد علاقه مونا گوش دادیم و تا
آخر سیدی هیچ حرفی نزدیم و بعدش فقط بغض بود و گریه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب برای آخرین بار باهم کلی مسیر پیاده اومدیم و باز مثل همیشه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;وسط خیابون دویدیمو و کلی ماشین بوق زد و بعضی
ها هم فحش..و ما باز خندیدیدم و تکرارش کردیم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب برای آخرین بار به عنوان دوست دختر وقتی منو تا خونه رسوند &lt;span&gt; &lt;/span&gt;مثل همیشه منتظر شد تا برم بالا و چراغ اتاق
روشن بشه و یه تک یزنه و بعد بره خونه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;امشب برای آخرین بار به عنوان دوست دختر وقتی می خواست بخوابه بهم زنگ
زد و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تو اون نیم ساعت کلی حرفای فشنگ
عاشقونه ای که همه تو دوستی به هم می گند بهم گفتیم و کلی خندیدیم و بعد اون مثه
همیشه زودتر از من خوابید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;الان اینجام....روی تخت....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;باید حداکثر ساعت 12 شب ماسک صورتی که آرایشگرم گفته رو رو صورتم
میذاشتم و می خوابیدم تا صورتم سرحال باشه....ولی من هنوز بیدارم و دارم به کل
حوادث اخیر فکر می کنم و هنوز باورم نمیشه این همه خوشبختی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;فردا کلی کار شخصی دارم که باید انجام بدم...از اپیلاسیون و رنگ و
کوتاهی مو تا نوشتن آرزوها و دعاهام برای خودم و بقیه افراد مهم زندگیم تو دفتر
خاطراتم...تا یه روزی همه این چیزا از یادم نره و یادم بمونه باید چهار چنگولی و
با عشق همه چیزای خوبی که خدا تو این چند وقته بهم داده را نگه دارم و به خاطر
داشتنشون ازش تشکر کنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;دیگه باید بخوابم......&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;نمی دونم این اخرین نوشته م به عنوان یه دختر مجرد هست یا نه....ولی
به عنوان یکی از آخرین آرزوهام ، از ته دل واسه همه دوستای وبلاگیم دعا می کنم که
بهترین اتفاقای زندگی با بهترین شرایط و تو بهترین زمان ممکن ....اونم وقتی که
اصلا انتظارش را ندارند واسه همشون رقم بخوره و با تمام وجود خوشیش را تجربه
کنند.آمین .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 02:08:59 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>انگار یکی داره تو سرم با چکش می کوبه ...فکر کنم بهش میگند سردرد شدید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همش از دیشب شروع شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی بعد کلی چیزای خوب و کلی خنده های دونفره  اومدم خونه و تلویزیونو روشن کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم مثه همیشه فارسی وان می خواست و سریالای کره ایش..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی پارازیت بود رو دوتا شبکه...واسه همین دراز کشیدم جلوی شبکه و زدم ام بی سی پرشیا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد  نمیدونم چرا مثه ادمای دیوونه نشستم و اون فیلمه رو دیدم....مرده تو خواب می دید که یکی چطور آدم می کشه بعضی وقتا هم خودش میرفت تو قالب اون قاتله...بیشتر صحنه هاش هم شب بود و ترسناک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم هرجاش که میترسیدم  مثلا سرمو اونطرف میکردم ولی باز زیر چشمی نگاه می کردم....تا اینکه فیلم تموم شد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....ولی بعدش اینقدر ترس برم داشت که نگو...شدید خوابم می اومد ..همه لامپ های خونه رو روشن کردم.....زدم رو پی ام سی و کلی اهنگ شاد ولی دیگه خوابم نبرد...تا چشمهامو می بستم حس می کردم یکی داره با قفل خونه ور میره یا صدای باد که توی کولر می پیچید....همش فکر میکردم یکی تو اون اتاقها که تاریکه قایم شده......تا ساعت ۲ شب اینجوری بود...خیلی وحشتناک بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش دیگه زنگ زدم به بنت و از خواب کشوندمش بالا:-)))) و یکم باهاش که حرف زدم خودش فهمید که می ترسم وقتی شب به خیر گفتم ۲۰ مین بعدش اومد پیشم و بعدش خوابیدیم یعنی.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که یاد دیشب می افتم از ترسم خندم می گیره ولی هنوز ولی سرم از شدت درد داره می کوبه....از همون دیشب تا الان خوب نشده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم باید یکم بخوابم تا بهتر بشه ولی راست راستش  دیگه می ترسم تنهایی بخوابم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 14:06:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمارش معکوس</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>خوب امروز اولین روز از اون 10 روز مونده ای هست که من از همه چیز راضی ام...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون تقریبا همه چیزا افتاده رو روال خوب و تندش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط رفتم واسه لباسمو باز گفتم روش کار نکنه و قرار شد رو سینه ش کم نگین  و همونجوری که از اول پسندیدم باشه.....چون راستش داشتم از استرس اینکه نکنه بد بشه می مردم و من, دل کوچیک ابن چند شبه تا صبح نمی تونستم بخوابم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کفشها و آرایشگاه و آتلیه و عکسای اسپرتمون هم اکی شده.....فقط میمونه باغ و تزییناتش که قرار شده تا 27 طرفش نرم و بعد وقتی همه کاراش تموم شد بریم و همه چیزو چک کنیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش منم خودم هیچ وقت نمی خواستم نامزدی شلوغ پلوغ بگیریم....همیشه میگفتم یه نامزدی خیلی کوچیک و خودمونی می گیریم با آدمایی که دوستشون داریم و همه کارا رو بذاریم واسه مراسم عروسی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی وقتی قرار شد حرف بزیم از همون اول هیشکی اشاره ای به مراسم ساده نکرد...همه می خواستند مراسم مفصل باشه....حتی مهمونایی که قرار بود تعدادشون از 80 تا بیشتر نباشه و همشون دوست و فامیلای درجه یک بودند با حسابایی که کردند شده 250 نفر و دیگه اصلا نمی شد مراسم کوچیک گرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش بقیه جاها رو نمیدونم ولی خرج مراسم نامزدی و عقد طرف ما غیر آتلیه و ارایشگاه همیشه با دختره و حتی اگه منم می گفتم مراسم ساده میخوام مامان و بابام قبول نمی کردند چون به قول مامانم واسه بیشتر آدما این مراسم فقط یه بار اتفاق می افته و بعدا چند سال دیگه وقتی عروسای جدید رو میبینی فقط حسرتش واست می مونه و اونوقت همه چیزو از چشم مامان و بابام میدیدم!!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش واسه همینه که الان با وجود همه این خستگی ها و روزای کم باقیمونده تا جشنمون باز دمبال کارامیم...چون میترسم بعدش اینایی که الان فقط دارم ازشون مینالم واسم بشه یه حسرت همیشگی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنت بنده خدا هم همه ی درس و مقاله هاشو گذاشته کنار و  هر روز ساعت 4 که از شرکت باباش میاد خونه پا به پای من همه جا میاد و سعی میکنه همه چیز رو دلم باشه و خوشحال باشم حتی اگه از خستگی توی ماشین خوابش ببره:-*...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی همش باخودمون میگیم به جاش  سی ام که برسه و همه چیز خوب باشه خستگی این چند وقته مون در میره..یعنی میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Sep 2011 13:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی یهویی</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>
من آدم دهن بینی هستم....&lt;p&gt;فقط کافیه یکی از اونایی که واسم مهمند یه چیزی بگه تا تو دهنشونو نگاه کنم و از حرف خودم برگردم.....بدترش اینجاست که میخوام نظر همه رو هم جلب کنم ...واسه همین فعلا سر تاجم موندیم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون ناناز میگه اون شکوفه هایی که با پارچه  درست میکنند و به جای تاج میزننند مال لباسای فانتزیه نه لباس تو که دمباله ش بلنده....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سهیل هم که اصلا از این چیزای حالیش نیست و فرق لباس دمباله دار و بی دمباله رو نمیدونه !! میگه  آره فکر کن ده سال دیگه بچه ت بهت میگه یعنی تو قبلا واسه عروسیت اینقدر زشت و کج و کوله بودی مامان؟!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان باز رفتم دمبال تاج....فعلا هم دوتا ÷سندیدم......چون الان باز دلم یه تاج شلوغ و پر نگین می خواد که خیلی تو چشم باشه!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نظرم آدم واسه عروسیش از هیچکی نباید نظر خواهی کنه چون همیشه سردرگم میشه..لااقل آدمای بی اراده و دهن بینی مثه من که باید اینجوری باشند....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنج شنبه اون هفته یعنی 26 عروسی پسر عمومه....فکر کن یعنی 4 روز قبل نامزدی من......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگند عروسیش یهویی شده واسه همین بیشتر کاراش با از من قاطی میشه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنت که  نمیاد....یعنی چون 4 روز قبل نامزدیمونه دوست نداره بیاد...چون بیشتر دوست و فامیلا اونجا هستند و انگار تکراری میشه....ولی خودم باید برم چون میخوام ببینم عروس چه جوری شده....اگه نرم از حس فوضولی تا صبح خوابم نمیبره و شونصد بار به مامانم زنگ میزنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انشالله همه عروس و دامادا مبارکشون باشه ولی حالا نمیشد یعنی پسر عموی من یهویی !!عروسیش بیست و ششم نشه اونم وقتی که باید تالار از 2 ماه پیش رزرو کرد؟!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: نگین اون آرایشگرم که واسه کارای اسپرت پیشش میرفتم اسمش ه.ر.ا.چ.ی.ک هست....تو جلفا.... نرسیده به کلیسای وانک....ولی آرایشگاهش تابلو نداره  ولی کار ابرو و ارایشش خیلی خوبه..یعنی من راضی ام...فقط تنها مشکلی که هست یکم بداخلاقه وگرنه هرچی بهش بگی حتی اگه عکس بهش نشون بدی واست مثه خودش انجا میده...وبلاگتو حذف کردی ..ایمیل هم نذاشته بودی (بذار)تا واست شماره شو بدم چون باید هم  قبلش وقت بگیری هم ادرش آرایشگاه رو دقیق از خودش بپرسی چون خیلی کوچه به کوچه ست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 11 Sep 2011 14:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>
الان  ساعت نزدیکای 11 صبحه و این زودترین ساعتی هست که تو این چند وقت بیدار شدم.....&lt;p&gt;فکر کنم کم کم باید به زودتر بیدار شدن هم عادت کنم و به نظر میاد حس تجربه کردنش بامزه ست....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مخصوصا وقتایی که شبش بنت پیشمه و صبحش باید راهی کاراش بشه و من باید بیدارش کنم.....صبحونه واسش آماده کنم و کلی چیزای دیگه!!...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قراره کم کم آماده بشم و بریم باز تاج ببینیم...من نمیدونستم تاج عروس دیدن هم اینقدر سخته......من هرچی مدل می پسندم عهد دقیانوسیه که وقتی عکسشو میفرستم واسه نانا و مامانم و احیانا مژه دوستم همه جواب میدند وای اینکه دمده شده....الان دلم یه چیز قشنگ میخواد ولی هیچی تو نظرم نیست.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از یه طرف آرایشگرم گفته تاجتو بیار تا ببینیم با مدل موهات میخوره یا نه.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کسی میدونه این گلای سر لباس که میدی درست میکنند  هنوز مده یا نه.....چون من چندتا عکس از عروسای پارسال دیدم و به نظرم خیلی قشنگ بود که به جای تاج از گلای  ریزی که واسشون آماده کرده بودند استفاده کرده بودند.....کسی میدونه هنوز مده یا نه؟چون قشنگه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی نونوش عروسیت مبارک.......میدونی من از اون تاپ عکست بود که کلی روش کار شده بود کلی خوشم اومد...واسه همین وقتی ببردمش واسه لباس عروسم قول داد شلوغ پلوغی های بالای تاپ منو یکم اونطوریتر کنه!!...فکر کنم یه تشکر بدهکارم بهت....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی میشه یکی بگه دسته گل باید چه رنگی باشه و از چه نوعی باشه...اخه من رز دوست دارم ..از اون رز غنچه صورتی ها....ولی نمیدونم اصلا چی در بیاد و قشنگ میشه یا نه...کلی هم مدل دیدم....ولی نه از  این دسته گل حلقه ای ها و نه از اون سبدی ها خوشم نمیاد ..انگاری زیادی یه جوریه....البته به نظر من ها....وگرنه واسه بقیه اگه هم دستشون باشه خوشم میاد!!....میشه بگید چه گلایی خوبه واسه اون روز....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی خیلی دوستون دارم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2011 10:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزاي شيرين</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>
 &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;فكر كنم بار آخري كه مي خواستم بيام و بگم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;كارا چه جوري پيش ميره وقتي بود كه داشتيم
ميرفتيم آتليه تا عكساي اسپرتمونو بگيريمو ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;عكساي اسپرتمون كامل نشده چون قوزك پاي من &lt;span&gt; &lt;/span&gt;همون روز وقتي داشتيم فيگورامونو مونو تو آتليه
تمرين مي كرديم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;روي پاشنه خم شد و كلي ضربه
ديده و 8-9 روز استراحت مطلق بودم و به زور آمپول و مسكن ميتونستم جيغ نزنم و گريه
نكنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;جدا از دلهره هاي اين چند روز الان خيلي خوب شده ام.....همش
ميترسيدم كه نكنه تا 30 &lt;span&gt; &lt;/span&gt;شهريور بايد با يه
پاي گچ گرفته بخوام فقط رو صندلي بشينيم و از دور فقط به بقيه لبخند بزنم كه خدا
را شكر اين طور نشد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;الان ميدونم كه خدا خيلي دوستم داشته كه هنوزم ميتونم با
خنده به همه چيزاي خوب اون روز فكر كنم....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;تو اين چند روز تنها كاري كه كردم ديدن باغ بود...فعلا همه
چيز داره خوب پيش ميره....لباس عروسمم پيدا كردم... يكي از خواننده&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;خاموشام بهم معرفيش كرده بود.... اونجا همه
مدلي داره و لباساش خيلي قشنگه..همه قيمتي هم داره از 400 تومان تا بالا..از من
بدون تور و شنلش 740 در اومد....لباس من يه لباس بين سفيد و كرم هستش كه بالاي
دكلته ولي پر از نگيناي ريز داره و پشت بلنده كه البته قرار شده دوتا تغيير توش ايجاد كنه و من
برم بپوشمش دوباره....قرار شده جلوي دامنو يكم كوتاهترش كنه تا نگيناي رو كفاشم از
زيرش پيدا باشه وقرار شده تورش رو هم با توجه به تاجي كه مي برم براش واسم درست
كنه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;فعلا خيالم از اين يكي راحت شد چون انگار لباس عروس مهمترين
چير تو اين چيزاي جينگول مستون عروسي هست....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;فقط يه مشكل ديگه هست كه اونم درست ميشه.....چون مامانم و
مادر شوهرم ميگند كه سرويس روز نامزدي بايد يه چيز ظريف باشه و چون سرويساي من
تنها چيزي كه نداره ظريف بودنه( بخدا زشت وبدقواره نيست ولي خب بند خال يهم كه
نيست!!) قرار شده اين آخر هفته بريم بازار هنر و چندتا سرويس مرواريد ببينم و يكي از
همونا رو واسه مراسمم بردارم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;فقط از كاراي خودم ميمونه تاج و دسته گلم كه اونم يه عالمه
مدل ديدم كه بايد باز نگاشون كنم و يكي رو انتخاب كنم.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;ولي كلي كار ديگه هست كه بايد تموم بشه ..از كت و شلوار و
مهمتر از همه كروات بنت گرفته تا گلاي ماشين عروسمونو باز چك كردن با عكاسمون تا
7-8 تا عكس اسپرت آخرمونو تو اين پنج شنبه بگيره....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;هرچي به اخرش نزديك ميشم انگار استرس و دلهره م خيلي بيشترميشه.....از
همين الان روز شمار زدم...صبح به صبح كه بيدار ميشم بنت زنگ مينزه و ميگه فقط چند
روز ديگه مونده...اولش حس خوبي داره ولي بعدش انگار حس ميكنم همه چيز داره زود زود
ميره و وحشتم ميشه.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;ولي همه اين دلهره ها به همون لحظه آخرروز نامزدي كه &lt;span&gt; &lt;/span&gt;رسما رسما مال هم ميشيم كلي مي ارزه....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;واسه همه حرفاي خوب و دعاهاي خوبترتون ممنونم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;نميدونيد كه چقدر اين روزا به انر‍‍ژي هاي مثتتون نياز دارم...
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 21:10:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبای دوست داشتنی</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>این شبا شبای خاصیه..همه چی یه جور دیگه ست...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی اگه تخوای هم دلت می گیره....حتی اگه خوشت نیاد بری پای دعا و مسجد و فقط آهنگ گوش کنی و پای نت باشی....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوسال پیش درست توی همین شبا بود که من کلی گریه کرده بودم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درست همین روزا بود که فکر می کردم دنیا به آخر رسیده و چون دوست کویتی منو پس زده  باید خودمو بکشم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه  اینقدر از اینکه بهم گفته بود مامانم قبلوت نمی کنه ناراحت بودم که از مرد 40 ساله تا پسر 18 ساله شده بودند دوست پسرام تا جاشو واسم پر کنند...یادمه همزمان با 4-5 تا بیرون می رفتم تا وقتی نباشه واسه پر کردن به کسی.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه هی زنگ میزدم و رابطه های تموم شده رو از سر می گرفتم تا بهش نشون بدم این اونه که ضرر کرده نه من...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه تو اون چند شب گوشیم رو خاموش کردم....بعد میرفتم  پای جوشن کبیر....وقتی آقاهه داشت می خوند من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم همه چیز رو درست کنه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوسال طول کشید و من کم کم به این وضع عادت کردم.....عادت که نه...بیشتر سرخورده بودم و افسردگی داشتم...کلی مشاور و روانشناس عوض کردم  تا اینکه ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ستاره ها چرخید و چرخید و قرعه خوشبختی به نام من افتاد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اولش نمیدونستم به اینجاها می کشه.....فقط یکی بود مثه بقیه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی قرارام با بقیه یه وقتاییشم مال اون بود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد کم کم شد همه زندگیم....نه که اون بگه ولی به خاطر قید بقیه رو زدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه حتی واسم مهم نبود که دوست کویتی دوباره شروع کرده به زنگ زدن و بهم میگه دلش واسم تنگ شده و دوستم داره....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه حتی واسم مهم نبود که سرقرارام با بقیه نمیرم و کلی اس و زنگ جواب نداده هست که منتظرمه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط اون بود و من و یه دنیای خوب که....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان باز همون شباست.....همون شبای دوسال پیش که من دلم شکسته بود...فقط این دفعه واسه از دست دادن کسی گریه نمی کنم...چون هرچقدر هم بگند خرافیه ولی من میخوام به خاطرش خدا را شکر کنم...چون الان از همه چیز راضی ام و به اون آرامشی که همیشه می خواستم رسیدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواد تو این شبا به خاطر همه چیزایی که دارم و بهم داده شده تشکر کنم حتی اگه نوع گفتم مسخره باشه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دعا می کنم...امیدوارم تو این شبا همه به اون آرزوهای پنهوانی دلشون برسند و ستاره های خوشبختی یکی یکی در خونه هاشونو بزنه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2011 18:30:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمونیهای دوره ای</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>رو تخت ولو شدم...اصلا جون ندارم بلند شم....پاهام از شدت خستگی درد میکنه و یکی باید با چکش هی بزنه روش تا دردش اروم شه ..این شبا اصلا درست نمیخوابم و روزا به زور ساعت ۲-۳بیدار میشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه باز همون شباست....همون مهمونیا...همون افطاریها....همون شلوغیهایی که توش میشه کلی آشنا و غریبه دید و کلی خندید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون مهمونیها که توش کلی پسره که قبلا باهم بودنمون باهاشون بودم!!کلی دختره که تو قبل باهم بودنمون  باهاشون نبودی و الان هر دوباهمیم و خیلی ها میدونند که قرار باهم نامزد کنیم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثه مهمونی دیشب....موقع افطار ..وقتی من با دوستامم..تو با دوستاتی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای جیغ و آهنگ زیاده.....همه به هم چسبیدند و باهم می رقصند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دوست پسرای سابق هم تو مهمونیه....چون آشنای یکی از بچه ها بوده اومده..میاد از من میخواد باهم برقصیم...من دودلم که تو میایی و ازم میخوای باهم باشیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد خواهر همون دوست پسر سابقه  میاد طرف تو.....باهات احوالپرسی میکنه و بعد رو به من تیکه میندازه که چطور تونستم تورا تور کنم!!!توهیچی نمیگی...فقط دست منو میکشی و مبریم اونورتر ..من دارم به تو غرمیزنم که چرا من باید تورا تور کنم....مگه تو چیز فوق العاده ای داری..چرا جواب این دختره رو ندادی.....توداری منو آروم می کنی که تو عزیز منی ..به دل نگیر..نفهمید چی داره میگه......ولی من عصبانیم و نمیخوام باهات باشم........شبمون خراب میشه.......وسط مهمونی میاییم بیرون....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اون کفشای ۷ سانتی پیاده میام و سوار ماشین تو نمیشم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  تو هم زنگ میزنی به یه دوستات که سوییچ ماشین روشهه ببردش تا بعدا ازت بگیره.....و بعد باهام پیاده میایی ..البته با کلی فاصله چون میدونی بهت چی میگم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاهام داره میزنه!!...درد میکنه... آخه عادت ندارم به این جور راه رفتن اونم با ایین کفش جینگول مستونا ..ولی تند تند میرم... توهم بدون حرف کنارم میای...چون میدونی اگه کوچکترین چیزی بگی من داد میزنم....قهر میکنم و بعدش با خداست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دوساعت پیاده روی بااون کفشا میام خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو پشت در میمونی تا من برم بالا ...ازز بالای خونه میبینم منتظری که لامپ اتاق روشن بشه و بری ولی به عمد  روشن نمی کنم .تو بعد چند دقیقه که خبری نمیشه زنگ و اس ام اس میزنی و بعد میری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من از شدت پا درد ولو میشم رو تخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که چشم باز کردم یه عالمه  تک زنگ و اس ام اس رو گوشیمه....که همه ش مال توئه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و الکی دلم غنج میره که تو اومدی واسه منت کشی:)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم که تقصیر تو نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی توقع داشتم وقتی بقیه شوخی با جدی یه چیزی می گفتند تو بهشون جواب سفت و سخت بدی!!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم من زود از کوره در میرم و وقتی عصبانی میشم دیگه تا آخر آخرش کوفت همه می کنم و به هیچ وجه کوتاه نمی یام...میدونم حتی اگه تو تقصیری نداشته باشی وقتی قهریم تو باید بیایی واسه آشتی تا من بعد طی مراحل بسیار باز بهت لبخند بزنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بدم میاد از آدمایی که وقتی میبینند دونفر باهمند فقط میخواند بینشونو خراب کنند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خیلی وقتا سعی کردم حتی اگه یه زن و شوهر یکیشون خیلی گره گوری بود فقط نقطه مثبتای باهم بودنشون رو حتی اگه ندارند ببینم و بهشون چیزی نگم ولی از مردم حسودی که چون خودشون با کسی نیستند میخواند بین بقیه را خراب کنند بدم میاد و میخوام  وقتی یکی از اون آدم حسودا یه چیزی گفت ازم دفاع کنی و حالشو بگیری!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر پاهام درد می کنه از دیشب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...کاش وقتی امروز از سر کار میایی  بیایی واسه آشتی و واسم از اون بستنی زعفرونی ها که عاشقشم بیاری..تا دوباره شب بریم یکی از اون مهمونی های دوره ای...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Aug 2011 16:17:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب عروس قشنگی:)))</title>
<link>http://zehnekond.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>عجب عروس قشنگی...دماد زبر و زرنگی....الهی ببینید  از این به بعدخوابای رنگی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای من خیلی خود شبفته ام...هر آهنگی گوش میدم که توش عروسیه تندی به خودم می گیرمو باهاش کلی می رقصم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون عروس قشنگی را واسه من خونده ها:)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+++++++&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نصف شب واسم اس ام اس میاد که  ویکی جان بهم تبریک نم یگی...داری کم کم خاله میشی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد من ذوق مرگ میشم میگم چند وقتته.میگه تازه چهار ماه شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش زنگ میزنم میگم جوراباش صورتیه یا آبی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخنده می گه واسم فرقی نمی کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تندی میگم کاش دختر باشه یه دستشو من بگیرم یه دستشو تو بگیری باهم ببریمش سرسره بازی...شبا لباس خواب صوتی بپوشونیمش...موهاشو گل گلی ببنویم و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد می خندم و میگم باباشم مثله این وسط خیلی کار داره و همیشه میره مسافرت..توهم میخندی و میگی آره مثلا بوقه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد قرار میذاری وقتی جنسیتش مشخص شد یه من بگی تا من راحت تر بتونم واسه خودم خیالپردازی کنم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای فکر کن چقدر بامزه ست یه کاری هست که همیشه بین دونفر انجام میشه...تو عمقش بری همه هم میدونند چه جوری و با چه شرایطیه..!!! بعد نتیجه ش میشه یه بچه!! ی خوشگل و لپ قرمزی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عاشق بچه ام......اگه یه روزی خواستم بچه داشته باشم میخوام دختر باشه بعد اسمشو میذارم رها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد صبحا موهاشو سشوار می کشم و میبرمش خونه مامانجونش تا بتونم تا ظهر بخوابم !!و عصر که سرحال شدم ببرمش بیرون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره خودمم میدونم انگار نهایت آرزوهای من کوتاه شده...شدم مثه زنای خونه دار  که تنها نگرانیشون بچه دار شدن و تور عروسشونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست راستش میخوام اعتراف کنم که تازه گی ها یکم می ترسم از این دونفره شدنمون...چون هنوز نشده دارم به یه بچه هم فکر می کنم...وقتی میرم بیرون لباس و عروسکای دخترونه چشممو می گیره و اگه کسی باهام نباشه تندی می خرمش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن دو سال دیگه من بیام اینجا بعد بنویسم بچه چهارمم هم داره به دنیا میاد!!(ام پی فور)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش فقط میخواستم بگم چقدر یهویی خاله شدن خوبه که دیدم دلم غنج میزنه واسه اینکه یکیش الان پیشم باشه و من بزنم در ک.ونش و بخندیم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوای این روزا رو دوست دارم.....گرمه ولی  به جاش باحاله....توش کلی بوی عروسی میاد:))))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 15:02:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>zehnekond</dc:creator>
<guid>http://zehnekond.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

