تبليغاتX
پريودهاي ذهن ویکی

پريودهاي ذهن ویکی

فکر کنم روز نامزدی هر کسی یکی از بهترین روزای زندگیشه....

چون اون روز همه چیز واسش قشنگ میشه و خودش از همه قشنگتر...

مراسم ما هم خوب بود...خب البته به نظر همه دخترا مراسمشون بهترین مراسمه..ولی من ازش راضی بودم...

از باغ و تزیینات داخلیش تا آتلیه و عکسا و کلیپ و رقصای دونفره و شلوغ پلوغی های تا اخر شبیش.....حتی  با مهمونا احوال پرسی کردن هم قشنگی خودشو داره ....تو این مراسما وقتی دست تو دست هم میرید طرف مهمونا و اونا بلند میشند و یکی یکی باهاتون دست میدند و اون پیرتراشون دوتاییتونا محکم ماچ میکنند حس خوب خودشو داره...

یا همون عروس گردونش که مثلا میخواستیم یواشکی و دونفره باشه و گذاشتیم همه مهمونا برند و اخر شب واسه خودمون بریم بگردیم و به فیلم بردارمونم سپرده بودیم که حواسش باشه...بعد موقع رفتن دیدیم 7-8تا ماشین دیگه دم در منتظرند تا مارا سورپریز کنند:-)))

یا همون بوقای ماشینای دیگه که واسمون دست تکون میدادند و گریه های مامان و بابام که بند نمی اومد و سبب شد منم اون آخر بار گریه کنم و مامانم محکم بغلم کنه و کلی حرف زیر گوشم بگه و بیشتر گریه کنه...

راست راستش این دو روز ی که باهم رسما نامزد شده ایم با همه اون روزایی کهباهم بودیم یه فرق اساسی کرده..اینکه حسش خیلی بهتره و بیشتره...

این دو روز فقط به مهمونی رفتن گذشت چون بابام باز باید بره سفر و مهمونیها باید تند میشد تا بابامم باشه... یا مثلا 3 هفته دیگه که دیر بود!!

از الان فکر کنم کمتر بیام بنویسم..راستش نه اینکه بگم شو.هر دار شدم و سرم شلوغه...!!نه...

فقط اینکه از دیروز تصمیم گرفتم بکوب بشینم واسه فوق بخونم چون الان دیگه نه هیچ استرس و نه هیچ دلهره ای دارم....دوست دارم حتما امسال قبول بشم و با خیال راحت به کارام برسم واسه همین واسه خودم یه برنامه درسی نوشتم که با وجود این وقتم فکر کنم باید قید خیلی علاقه هامو به نسبت بزنم...

الان با اینکه خیلی هم نمی نوشتم ولی بیشتر روزام به نت گردی می گذشت و عکس دیدن و کلی چیزای دیگه...

فکر کنم کم کم وقتشه منم هدفامو مشخص کنم.....

میدونم خیلی دیر شروع کردم ولی اگه بخوام میتونم...

راستش من تو این مدت خیلی ها را  اذیت کردم..خواستم بگم بابت همه صبوریها و دوست داشتنهاتون ممنون...وقتشه که یکم بزرگتر بشم و بزرگتر فکر کنم  و عزممو جزم کنم تا بعدا جای ژشیمونی واسم نباشه....پس فعلا تا اون موقع بای

پ.ن:لیلای خوبم واسه اینکه حتی توی روز نامزدی هم کنارم بودی ممنون.....


   + ويكي ; 17:32 ; یکشنبه سوم مهر 1390
   

امشب اخرین مهمونی از اون مهمونی مجردی هایی بود که هردوتامون رفتیم....خیلی خوش گذشت و همه میدونستند که قراره با اینجور مهمونی های نصفه شبی خدافظی کنیم.....

چون بعد کلی مهمونی که تو این مدت باهم رفتیم و کلی حرف که  باهم حرف زدیم دیدیم بهتره یه خط قرمز بین حریم  آزادی های قبل و بعد ازدواجمون بکشیم که این شامل اینجور مهمونی ها هم می شد که توش همه اون دوست  دختر و پسرای قبلیمونم بودند و کم کم حرفاشون و نوع  نگاهشون به رابطه مون داشت آزارمون میداد....

ولی در کل امشب خیلی خوش گذشت...

امشب برای اخرین بار به عنوان دوست دختر تو بغل دوست پسرم که از دو روز دیگه رسما میشه شوهرم!!:-))) رقصیدم....بغلش کردم.....بوسیدمش و کلی  کارایی که اینجور وقتا آدما می کنند انجام دادیم...

امشب مثل قبلاها ولی برای آخرین بار به عنوان دوست دختر تو ماشینش نشستم...سرمو گذاشتم رو شونش و باهم کلی آهنگای مورد علاقه مونا گوش دادیم و تا آخر سیدی هیچ حرفی نزدیم و بعدش فقط بغض بود و گریه...

امشب برای آخرین بار باهم کلی مسیر پیاده اومدیم و باز مثل همیشه  وسط خیابون دویدیمو و کلی ماشین بوق زد و بعضی ها هم فحش..و ما باز خندیدیدم و تکرارش کردیم...

امشب برای آخرین بار به عنوان دوست دختر وقتی منو تا خونه رسوند  مثل همیشه منتظر شد تا برم بالا و چراغ اتاق روشن بشه و یه تک یزنه و بعد بره خونه...

امشب برای آخرین بار به عنوان دوست دختر وقتی می خواست بخوابه بهم زنگ زد و  تو اون نیم ساعت کلی حرفای فشنگ عاشقونه ای که همه تو دوستی به هم می گند بهم گفتیم و کلی خندیدیم و بعد اون مثه همیشه زودتر از من خوابید

الان اینجام....روی تخت....

باید حداکثر ساعت 12 شب ماسک صورتی که آرایشگرم گفته رو رو صورتم میذاشتم و می خوابیدم تا صورتم سرحال باشه....ولی من هنوز بیدارم و دارم به کل حوادث اخیر فکر می کنم و هنوز باورم نمیشه این همه خوشبختی...

فردا کلی کار شخصی دارم که باید انجام بدم...از اپیلاسیون و رنگ و کوتاهی مو تا نوشتن آرزوها و دعاهام برای خودم و بقیه افراد مهم زندگیم تو دفتر خاطراتم...تا یه روزی همه این چیزا از یادم نره و یادم بمونه باید چهار چنگولی و با عشق همه چیزای خوبی که خدا تو این چند وقته بهم داده را نگه دارم و به خاطر داشتنشون ازش تشکر کنم...

 دیگه باید بخوابم......

نمی دونم این اخرین نوشته م به عنوان یه دختر مجرد هست یا نه....ولی به عنوان یکی از آخرین آرزوهام ، از ته دل واسه همه دوستای وبلاگیم دعا می کنم که بهترین اتفاقای زندگی با بهترین شرایط و تو بهترین زمان ممکن ....اونم وقتی که اصلا انتظارش را ندارند واسه همشون رقم بخوره و با تمام وجود خوشیش را تجربه کنند.آمین .

   + ويكي ; 2:8 ; سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390
   

کابوس

انگار یکی داره تو سرم با چکش می کوبه ...فکر کنم بهش میگند سردرد شدید...

همش از دیشب شروع شد ...

 

 وقتی بعد کلی چیزای خوب و کلی خنده های دونفره  اومدم خونه و تلویزیونو روشن کردم...

دلم مثه همیشه فارسی وان می خواست و سریالای کره ایش.....

ولی پارازیت بود رو دوتا شبکه...واسه همین دراز کشیدم جلوی شبکه و زدم ام بی سی پرشیا ...

بعد  نمیدونم چرا مثه ادمای دیوونه نشستم و اون فیلمه رو دیدم....مرده تو خواب می دید که یکی چطور آدم می کشه بعضی وقتا هم خودش میرفت تو قالب اون قاتله...بیشتر صحنه هاش هم شب بود و ترسناک

منم هرجاش که میترسیدم  مثلا سرمو اونطرف میکردم ولی باز زیر چشمی نگاه می کردم....تا اینکه فیلم تموم شد..

.....ولی بعدش اینقدر ترس برم داشت که نگو...شدید خوابم می اومد ..همه لامپ های خونه رو روشن کردم.....زدم رو پی ام سی و کلی اهنگ شاد ولی دیگه خوابم نبرد...تا چشمهامو می بستم حس می کردم یکی داره با قفل خونه ور میره یا صدای باد که توی کولر می پیچید....همش فکر میکردم یکی تو اون اتاقها که تاریکه قایم شده......تا ساعت ۲ شب اینجوری بود...خیلی وحشتناک بود...

بعدش دیگه زنگ زدم به بنت و از خواب کشوندمش بالا:-)))) و یکم باهاش که حرف زدم خودش فهمید که می ترسم وقتی شب به خیر گفتم ۲۰ مین بعدش اومد پیشم و بعدش خوابیدیم یعنی.......

الان که یاد دیشب می افتم از ترسم خندم می گیره ولی هنوز ولی سرم از شدت درد داره می کوبه....از همون دیشب تا الان خوب نشده....

فکر کنم باید یکم بخوابم تا بهتر بشه ولی راست راستش  دیگه می ترسم تنهایی بخوابم....

   + ويكي ; 14:6 ; چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390
   

شمارش معکوس

خوب امروز اولین روز از اون 10 روز مونده ای هست که من از همه چیز راضی ام...

چون تقریبا همه چیزا افتاده رو روال خوب و تندش...

فقط رفتم واسه لباسمو باز گفتم روش کار نکنه و قرار شد رو سینه ش کم نگین  و همونجوری که از اول پسندیدم باشه.....چون راستش داشتم از استرس اینکه نکنه بد بشه می مردم و من, دل کوچیک ابن چند شبه تا صبح نمی تونستم بخوابم.....

کفشها و آرایشگاه و آتلیه و عکسای اسپرتمون هم اکی شده.....فقط میمونه باغ و تزییناتش که قرار شده تا 27 طرفش نرم و بعد وقتی همه کاراش تموم شد بریم و همه چیزو چک کنیم....

راستش منم خودم هیچ وقت نمی خواستم نامزدی شلوغ پلوغ بگیریم....همیشه میگفتم یه نامزدی خیلی کوچیک و خودمونی می گیریم با آدمایی که دوستشون داریم و همه کارا رو بذاریم واسه مراسم عروسی....

ولی وقتی قرار شد حرف بزیم از همون اول هیشکی اشاره ای به مراسم ساده نکرد...همه می خواستند مراسم مفصل باشه....حتی مهمونایی که قرار بود تعدادشون از 80 تا بیشتر نباشه و همشون دوست و فامیلای درجه یک بودند با حسابایی که کردند شده 250 نفر و دیگه اصلا نمی شد مراسم کوچیک گرفت...

راستش بقیه جاها رو نمیدونم ولی خرج مراسم نامزدی و عقد طرف ما غیر آتلیه و ارایشگاه همیشه با دختره و حتی اگه منم می گفتم مراسم ساده میخوام مامان و بابام قبول نمی کردند چون به قول مامانم واسه بیشتر آدما این مراسم فقط یه بار اتفاق می افته و بعدا چند سال دیگه وقتی عروسای جدید رو میبینی فقط حسرتش واست می مونه و اونوقت همه چیزو از چشم مامان و بابام میدیدم!!....

راستش واسه همینه که الان با وجود همه این خستگی ها و روزای کم باقیمونده تا جشنمون باز دمبال کارامیم...چون میترسم بعدش اینایی که الان فقط دارم ازشون مینالم واسم بشه یه حسرت همیشگی....

بنت بنده خدا هم همه ی درس و مقاله هاشو گذاشته کنار و  هر روز ساعت 4 که از شرکت باباش میاد خونه پا به پای من همه جا میاد و سعی میکنه همه چیز رو دلم باشه و خوشحال باشم حتی اگه از خستگی توی ماشین خوابش ببره:-*...

ولی همش باخودمون میگیم به جاش  سی ام که برسه و همه چیز خوب باشه خستگی این چند وقته مون در میره..یعنی میشه؟


   + ويكي ; 13:47 ; دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
   

عروسی یهویی

من آدم دهن بینی هستم....

فقط کافیه یکی از اونایی که واسم مهمند یه چیزی بگه تا تو دهنشونو نگاه کنم و از حرف خودم برگردم.....بدترش اینجاست که میخوام نظر همه رو هم جلب کنم ...واسه همین فعلا سر تاجم موندیم..

چون ناناز میگه اون شکوفه هایی که با پارچه  درست میکنند و به جای تاج میزننند مال لباسای فانتزیه نه لباس تو که دمباله ش بلنده....

سهیل هم که اصلا از این چیزای حالیش نیست و فرق لباس دمباله دار و بی دمباله رو نمیدونه !! میگه  آره فکر کن ده سال دیگه بچه ت بهت میگه یعنی تو قبلا واسه عروسیت اینقدر زشت و کج و کوله بودی مامان؟!!

الان باز رفتم دمبال تاج....فعلا هم دوتا ÷سندیدم......چون الان باز دلم یه تاج شلوغ و پر نگین می خواد که خیلی تو چشم باشه!!

به نظرم آدم واسه عروسیش از هیچکی نباید نظر خواهی کنه چون همیشه سردرگم میشه..لااقل آدمای بی اراده و دهن بینی مثه من که باید اینجوری باشند....

پنج شنبه اون هفته یعنی 26 عروسی پسر عمومه....فکر کن یعنی 4 روز قبل نامزدی من......

میگند عروسیش یهویی شده واسه همین بیشتر کاراش با از من قاطی میشه...

بنت که  نمیاد....یعنی چون 4 روز قبل نامزدیمونه دوست نداره بیاد...چون بیشتر دوست و فامیلا اونجا هستند و انگار تکراری میشه....ولی خودم باید برم چون میخوام ببینم عروس چه جوری شده....اگه نرم از حس فوضولی تا صبح خوابم نمیبره و شونصد بار به مامانم زنگ میزنم...

انشالله همه عروس و دامادا مبارکشون باشه ولی حالا نمیشد یعنی پسر عموی من یهویی !!عروسیش بیست و ششم نشه اونم وقتی که باید تالار از 2 ماه پیش رزرو کرد؟!!!

پ.ن: نگین اون آرایشگرم که واسه کارای اسپرت پیشش میرفتم اسمش ه.ر.ا.چ.ی.ک هست....تو جلفا.... نرسیده به کلیسای وانک....ولی آرایشگاهش تابلو نداره  ولی کار ابرو و ارایشش خیلی خوبه..یعنی من راضی ام...فقط تنها مشکلی که هست یکم بداخلاقه وگرنه هرچی بهش بگی حتی اگه عکس بهش نشون بدی واست مثه خودش انجا میده...وبلاگتو حذف کردی ..ایمیل هم نذاشته بودی (بذار)تا واست شماره شو بدم چون باید هم  قبلش وقت بگیری هم ادرش آرایشگاه رو دقیق از خودش بپرسی چون خیلی کوچه به کوچه ست


   + ويكي ; 14:2 ; یکشنبه بیستم شهریور 1390
   

الان  ساعت نزدیکای 11 صبحه و این زودترین ساعتی هست که تو این چند وقت بیدار شدم.....

فکر کنم کم کم باید به زودتر بیدار شدن هم عادت کنم و به نظر میاد حس تجربه کردنش بامزه ست....

مخصوصا وقتایی که شبش بنت پیشمه و صبحش باید راهی کاراش بشه و من باید بیدارش کنم.....صبحونه واسش آماده کنم و کلی چیزای دیگه!!...

قراره کم کم آماده بشم و بریم باز تاج ببینیم...من نمیدونستم تاج عروس دیدن هم اینقدر سخته......من هرچی مدل می پسندم عهد دقیانوسیه که وقتی عکسشو میفرستم واسه نانا و مامانم و احیانا مژه دوستم همه جواب میدند وای اینکه دمده شده....الان دلم یه چیز قشنگ میخواد ولی هیچی تو نظرم نیست.....

از یه طرف آرایشگرم گفته تاجتو بیار تا ببینیم با مدل موهات میخوره یا نه.....

کسی میدونه این گلای سر لباس که میدی درست میکنند  هنوز مده یا نه.....چون من چندتا عکس از عروسای پارسال دیدم و به نظرم خیلی قشنگ بود که به جای تاج از گلای  ریزی که واسشون آماده کرده بودند استفاده کرده بودند.....کسی میدونه هنوز مده یا نه؟چون قشنگه...


راستی نونوش عروسیت مبارک.......میدونی من از اون تاپ عکست بود که کلی روش کار شده بود کلی خوشم اومد...واسه همین وقتی ببردمش واسه لباس عروسم قول داد شلوغ پلوغی های بالای تاپ منو یکم اونطوریتر کنه!!...فکر کنم یه تشکر بدهکارم بهت....

راستی میشه یکی بگه دسته گل باید چه رنگی باشه و از چه نوعی باشه...اخه من رز دوست دارم ..از اون رز غنچه صورتی ها....ولی نمیدونم اصلا چی در بیاد و قشنگ میشه یا نه...کلی هم مدل دیدم....ولی نه از  این دسته گل حلقه ای ها و نه از اون سبدی ها خوشم نمیاد ..انگاری زیادی یه جوریه....البته به نظر من ها....وگرنه واسه بقیه اگه هم دستشون باشه خوشم میاد!!....میشه بگید چه گلایی خوبه واسه اون روز....

خیلی خیلی دوستون دارم....


   + ويكي ; 10:51 ; چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390